Try the new SoundCloud iPad app!

Discover a new way to experience SoundCloud.

Hasan Joharchi_Eshghe Talkh

Pouria_Music on April 08, 2010 03:59

Play
0.00 / 8.17
Hide the comments

Stats for this track

This Week Total
Plays 102
Favoritings 2
Downloads 8

Uploaded by

  • Report copyright infringement

    More tracks by Pouria_Music

    Dosam Nadari_Mehdi Modarres

    Naser Abdollahi & Amir Karimi_Abr o Aftab (Taraneh)

    Parviz Parastoei_Range Saale Gozashteh - Tanhaei (Eshgh Ast)

    Roozbeh Nematollahi_Salam Aleyk (192)

    Panaham Bedeh_Babak Jahanbakhsh 320 Kbps

    View all

    نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

    پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

    از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

    دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

    آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

    همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

    آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

    خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

    دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

    وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

    مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

    آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

    گفتمش ......

    گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

    گر تو ذورقوان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

    دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

    گفت .........

    گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

    شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

    با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

    گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

    جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

    بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

    در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

    دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

    خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

    روزگار.....

    روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

    پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

    آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

    یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

    بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

    با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

    بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

    آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دیگر عهد بست

    با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

    بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

    آن طلا حاصل به این قیمت نشد

    عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش

    با دود و دم هم دم شدم

    باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

    زره زره آب گشتم

    کم شدم.....

    آخر آتش زد دل دیوانه را ......

    آخر آتش زد دل دیوانه را

    سوخت بی پروا پر پروانه را

    عشق من .....

    عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

    خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

    آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند

    عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

    گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

    بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است

    باش با او یاد تو ما را بس است

    Add a new comment

    You need to be logged in to post a comment. If you're already a member, please or sign up for a free account.

    Share to WordPress.com

    If you are using self-hosted WordPress, please use our standard embed code or install the plugin to use shortcodes.
    Add a comment 0 comments at 0.00
      Click to enter a
      comment at
      0.00